یکی مثه هیچ کس

این وبلاگ یه جای دنجه برا گفتن حرفاهای دلم البته بعضی شون!

یکی مثه هیچ کس

این وبلاگ یه جای دنجه برا گفتن حرفاهای دلم البته بعضی شون!

کوه غرور( واقعا دلم میخواست حرف بزنم چهارشنبه نبود ولی پست ...)

امروز از صبح تا حالا دانشگاه بودم
یه عالمه اتفاق های خوب و بد برام افتاد
که خیلی دلم میخواد برا یکی با ذوق و شوق تعریف کنم
اما هیچ کسی نیست
یعنی کسی هست اما حوصله شنیدن حرفامو ندارن.
دلم میخواد حرف بزنم نه اینکه تایپ کنم!
کلی حرف بزنم تا انرژیم خالی بشه.
وقتی دیدم مامان حوصله شنیدن ندارن یعنی حدس زدم و مطمئنم
(نمیخوام کسی به زور حرفام و گوش کنه)
به خودم گفتم:حالا دیگه وقتشه بزرگ بشی و حرفات و تو دلت نگه داری.
آدم که نباید اینجوری باشه.
!!!
اصلا چرا آدم نباید اینجوری باشه.
من دلم میخواد دیگران تو غصه و ها وشادی هام شریک باشن

نه اینکه برا کسی مهم نباشه
مهم نباشه که امروز پسری و که دیوونه یکی از آشناهای دور بود خیلی اتفاقی دیدم و خیلی اتفاقی تر از اون شناختم!
 مهم نباشه که امروز برا اولین بار با یکی از پسرای کلاس که فکر میکردم آدم تر از بقیه باشه حرف زدم.
یعنی یه سوال کردم اونم با یه عالمه غرور یه جواب ...
اعصابم ریخت به هم .
آخه تعدادشون زیاده نمیگن میریم میمونیم .چه جوری بفهمیم آخه کلاس و تشکیل میدن یا نه؟!
دوستم دلداریم میداد.اما گفتم صبر کن مطمئنم روزی میرسه که اونم مجبور بشه یه چیز ازم بپرسه اونوقت ادبش
میکنم.
(ولی راستش به خودم میگفتم چرت نگو اون کوه غروری که من دیدم محاله همچین کاری بکنه بخصوص با این اتفاق
امروز)
حالا دومین شاهکار  :
من و دوستم با این کوه غرور تو یه کلاس نشسته بودیم که اون رفت بیرون و وقتی برگشت کت و

کلاسورش و برداشت و رفت!
چند دقیقه نشد که چند نفری اومدن گفتن شماره کلاس عوض شده ما اینجا کلاس داریم.فهمیدیم این کوه غرور برا
همین پا شد رفت.
داشتم منفجر میشدم.از خودم بدم اومد که چرا نمیتونم فحش بدم و گرنه یه عالمه فحش آبدار بهش نثار میکردم.
آخه نکرد به ما هم بگه!!!
آخه انقد غرور برا چی؟
من که نمیفهمم !
داریم میرسیم به قسمت های آبدارش:
بالاخره کلاس و پیدا کردیم و رفتیم داخل در و بستیم دو تا دختر دیگه هم همین طوری نشسته بودن.گفتن استاد اومد
میریم.گفتیم باشه موردی نداره و نشستیم کنارشون بعدش پرانتز و بخونین
(یه اتفاقات جالبی افتاد که به دو علت نمینویسم یکی اینکه خسته ام و دوم اینکه محدودیت سنی نداره اینجا بهتره
یه چیزایی و سانسور کنم با عرض معذرت)
بعد از اون اتفاقات جالب و دیدنی:
پا شدم در کلاس و باز کردم دیدم کوه غرور داره تو سالن دنبال کلاس میگرده .
نگاش نکردم  نزدیک در تو سالن وایسادم اومد جلو.
بازم نگاش نکردم اما حواسم بهش بود.
حیوونکی تو کلاس و که میبینه دخترای غریبه اند فکر میکنه یه کلاس دیگه اس و از اونجایی که کوه غرور تشریف
دارن نمیخواست بره داخل باز برگرده این شد که ...
Baaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaalleeee.
 آقای غرور مجبور شد از من بپرسه.
با چشمایی که خیلی با صبح فرق داشت! 


دلم میخواست مثه خودش رفتار میکردم اما از اونجایی که خیلی دختر گل و مهربونیم نمیخواستم غرورش وبشکونم

درسته کسی اونجا نبود
(حتی فریبا هم حواسش به من نبود تا این لحظه استثنایی و ببینه)
اما نخواستم حتی تو خلوت خودمون بشکنه.
 با اینکه صبح من و جلوی این همه همکلاسی خورد کرده بود
اما ... اما راستش دلم نخواست حتی یه خورده سنگ کوچولو از این کوه غرور جدا بشه .
برا همین با یه تکون سر و همراهی چشمام بهش فهموندم که کلاس و درست اومده.
مهم این بود که من به آرزوم رسیده بودم و اون ازم ...
 امروز باورم شد که وقتی دل کسی بشکنه ارزوش برآورده میشه.
کاش یه چیز دیگه خواسته بودم.آرزوی بچه گانه ای بود!
به نظرتون آرزوم بچه گونه بود؟!
راستی چرا بعضی ها اینقدر مغرورن؟!
(درسته گوشی برای شنیدن حرفام نبود اما خیلی خوشحالم که چشمهایی برای خواندن درددلهام هست.ازت

ممنونم به تعداد تک تک حروفایی که حوصله کردی و خوندی ^(به توان)  تعداد حروفای که شاید تو کامنت برام بذاری.)

نظرات 11 + ارسال نظر
عب یکشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 08:23 ب.ظ http://301040.blogsky.com

سلام. یک نکته ی دوستانه. اگر نوشته هاتون انقدر بلند باشه٬‌آدم حوصله نمی کنه همشو بخونی. اگر به چند قسمت کوچکتر تقسیمش کنین فکر می کنم موفقتر شین. در هر صورت خسته نباشین
http://301040.blogsky.com

خیلی ازت ممنونم که بهم تذکر دادی.
همیشه سعی میکنم یه در مینون کوتاه هم بنویسم برا کسایی مثه من و تو که حوصله خوندن طولانی ندارن.اما راستش امشب خیلی دلم میخواست حرف بزنم.
بازم ازت متشکرم و منتظر انتقادای بعدیت هستم.با کمال میل.(لبخند)

سلام بفرما یکشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 10:25 ب.ظ http://salambefarma.blogsky.com

سلام
خیلی جالب بود خوش بگذره
بیچاره مغرور نبوده شاید خجالتی بوده
راستی وقتی با چشات بهش گفتی رنگش سرخ نشد

اخه من خیلی خجالتی بودم
یه موقع دیر رفتم سرکار یکی از همکارای خانم میخواست بهم بگه رئیس امروز زود اومده با چشش به من اشاره کرد اخ من از خجالت سرخ سرخ شدم به جای اومدن توی قسمت رفتم توی صف مشتری ها واسادم
دیدم همه دارن ازم می خندن خلاه به خیر گذشت
به ما سر بزنید

جدا؟!
چه جالب . شایدم .
چون خودم اصلا خجالتی نیستم این حدس و نزدم.
مرسی بهم نظر دادی.
حتما.

[ بدون نام ] یکشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 10:49 ب.ظ

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

خیلی قشنگ بود.
البته یه جاهایش و نفهمیدم چی میگه!
ممنونم.(لبخند)

عب دوشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 01:46 ق.ظ http://301040.blogsky.com

نه. این در اصل یک جوک بود که اینجا ازش استفاده کردم. ولی به موضوع می خورد. خوب جور در اومد.

من که از این کامنتت چیزی نفهمیدم!؟

عمو هوشنگ دوشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 07:55 ق.ظ http://houshang.wordpress.com/

سلام
از نوشته تون لذت بردیم
بعضی پسرا واقعا دیگه شورش رو درآوردن ;)
آرزو تون هم بچه گونه نبود، ولی از هر کسی انتظار نباید داشته باشی :)

خوشحالم که لذت بردید.
راست میگی از هر کسی نباید انتظار داشته باشم.
آخه من که انتظار بدی نداشتم!
ولی راست میگی بهتره از هرکسی انتظار هر کاری ونداشته باشم!
خیلی متشکرم واقعا از این کامنت ها دارم خیلی چیز ها یاد میگیرم!

طیبه سه‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 05:46 ق.ظ http://khaghazhaye-sookhte.blogsky.com/

سلام دختر مهربون
منم ممل بودم یه زمانی (چشمک)

منم از این کوه غرورا زیاد دیدم
کوه که چه عرض کنم...سلسله جبال غرور(نیشخند)

خونتو کثیف نکن دخمل ... گفته بودی آپ کردم بگم...قولم یادم نرفت ... اگه بشه اسمشو آپ گذاشت البته...گرچه وقتی آپ میکنم خبر نمیدم ...

آخی... مواظب خودت باش
بای بای

ممل یعنی چی؟(لبخند) نمیدونم یعنی چی!؟
آره .دقیقا.چرا این شکلی اند اینا!
من گفته بودم؟یادم نمیآد.
اما ممنون که خبرم کردی.
مرسی گلم.تو هم مواظب خودت باش!

فروردینی سه‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 05:33 ب.ظ http://farvardiny.blogsky.com

سلام بیتا خانم
همون اول که درخواست ادرسم رو کرده بودی، من هم ادرسم رو گذاشتم. اما انگار دیگه سراغ کامنتهای گذشته دفتر سیب و درخت چهل برگ نرفتی.
درمورد ابن دلشکستن درست گفتی. واقعا همینطوره. ولی می‌دونی، بعضی عکس العملها اصلا از روی کینه و غرور نیست. احتیاط و ترسه. شاید حوصله دردسرهای بعدی رو نداشته باشی و از ترس وقوع ارتباطی عمیقتر، از همون اول خودت رو سفت و سخت و مغرور نشون بدی. حالا دیگه اون پسر مغرور رو نمی‌دونم از چه مدلیش بوده!
به هر حال خدا کاری کرد که دلت راضی بشه.
این میل شدید به درددل کردن و نبودن دوستی برای شنیدن، خیلی احساس بدیه! خوب می‌فهممش!
خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنی.

احتیاط و ترس!
اوهوم.خیلی جالب بود.اصلا فکرم به این نرسیده بود.
راست میگی شایدم این طور بوده!
چه خوب!از این کامنت ها خیلی چیز یاد گرفتم.
چه خوشحالم که بهم سر زدی و وبت و پیداکردم.

جاودانگی سه‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 07:28 ب.ظ http://neverwas.blogsky.com/

سلام...
نمیدونم چرا بهش گفتی کوه غرور؟ این کار ها نشونه ی غرور نیست!
مخصوصا توی دانشگاه که واسه خودش یه دنیائیه!!!

ارزوت هم بچه گونه نبود... نگران نباش... چون اصلا آزرو نبود.

دیشب پستتون رو خوندم ولی نشد که کامنت بدم و الان اومدم .

شاد باشید

اره.اونموقع فکر میکردم فقط میتونه نشونه غرور باشه اما الان که کامنت های دوستای گلم و خوندم فهمیدم که همیشه نشونه غرور نیست.
به نظر تو نشونه چی بوده؟!
خیلی هم ارزو بود(عصبانی)
مهم اینکه خوندی و نظرت و بهم گفتی .
ممنون.

جاودانگی سه‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 11:43 ب.ظ

گاهی اوقات پسر ها و قتی سنگین و متین رفتار میکنن!‌
بهشون میگن مغرور...

البته گاهی اوقات ... گاهی اوقات هم اگه یکی ازشون خوشش بیاد ! بهش میگن مغرور خودخواه متکبر ...

ولی این یکی فکر کنم نشونه ی خجالب بوده و البته شاید هم نشونه ی ترس از ضایع شدن توسط بعضی ها... و نشنیدن کلمه ای که ... اوه طرف چه خودشو صمیمی میگیره!!!

اوهوم.
ولی فکر نکنم خجالتی باشه.
آره شایدم همین ترسه بوده!
به هر حال من از این اتفاق خیلی چیزا یاد گرفتم.

وحید چهارشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 01:55 ب.ظ http://rehabilitationmanagement.blogsky.com/

سلام
ممنون که بهم سر زدی
پستای جدیدتو خوندم ولی برای این مو خوام کامنت بذارم
از این قسمت خیلی خوشم اومد:
"با اینکه صبح من و جلوی این همه همکلاسی خورد کرده بود
اما ... اما راستش دلم نخواست حتی یه خورده سنگ کوچولو از این کوه غرور جدا بشه"
دل بزرگی داری، قدر خودتو بدون.
موفق باشی
(خوشحال میشم چند وقت یکبار بهم سر بزنی)

خواهش میکنم وظیفه بود.
امیدوارم همین جوری باشه که تو میگی.
خوشحالم بهم سر زدی و نظر دادی و بیشتر از اون اینکه خوشتم اومده!
حتما.رفتی جز دوستای بلاگ اسکای و حدااقل هفته ای یه بار نظرات چرند من و میبینی.(لبخند)

مصطفی یکشنبه 14 تیر‌ماه سال 1388 ساعت 08:14 ب.ظ http://mostafajokbox.blogfa.com

سلام
راستش دلم گرفته بود
هرچی امدم اهنگ گوش دادم فایده نداشت
امدم بیرون فایده نداشت
1 سر به نمرات درخشانم زدم فایده نداشت
توی گوگل نوشتم دلم میخواد با یکی حرف بزنم
که وب شما مد
هیچ کدام از مطالبت را نخوندم چون حالشو نداشتم
واقعا تنهای سخته
دیگه حالو خوسله درسو ندارم
دنباله کارم
وقت ازدواجمم که نیست حد اقل دست نامزدمونو بگییم ببریم بیرون حالی عوض کنیم
اگه بیکاری بگو تا بازم چرتو پرت بنویسم
من اهل همدانم
دانشجو قزوینم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد